سدنا

سجده کننده به کعبه

                    رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

                                   بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

                                        زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

                                      از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

                                   قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

                                       تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

                                     عذاب می  کشم ولی عذاب من گناه نیست

                                  وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:25  توسط سمیرا اکبرپور  | 

سکوت

سکوت !

پاسخم به توست!

  بگو !

 این تمام عشق توست!

سکوت میکنم !

نگران من نباش...

سالهاست که به عشق خو کرده ام!!

دروغ نیست!

تو عاشقی همین!

تمام تنهایی من ز عشق توست!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 8:59  توسط سمیرا اکبرپور  | 

سیب

وسوسه ی چیدن یک سیب

باز بهشت را از من ربود

دستهای تو بود و عطر سیبی سرخ

که مرا تا اوج این وسوسه می برد

میوه داده بود یک درخت از احساس

من بودم و آسمان و دستانت

زمین دیگر جای ما نیست

بیا بهشت اینجاست

اینجا که عطر بودنت جاریست

سیب اینجا بی وزن است

بهشت وزنش نیست

بیا اینجا جای سیب عشق است

دستهای مهربانت اینجا

جای سیب عشق  میچیند

اوج ماندن همین جا است

هیچ سیبی دگر فریبا نیست

بیا بهشت  ما اینجاست

تنها دستان تو را کم دارد

چیدن سیب از درخت احساسم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:51  توسط سمیرا اکبرپور  | 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 11:2  توسط سمیرا اکبرپور  | 

پروانه ها نیز نامردند...

سالها در گیر احساس با تو بودنم کردی

بی آنکه بمانی لحظه ای بیشتر!

چگونه فراموش کنیم لحظه های عاشق شدنمان را ...

باران من !

زمین بسیار دلگیر است !

 زمین سرد است!

اینجا پروانه ها  نیز نامردند!

دمی دور گل و اندکی با شمع آمیزند...

اینجا مرد نامردترین عضو زمین است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 8:55  توسط سمیرا اکبرپور  | 

متولد بهمن

خصوصیات زن متولد بهمن

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:13  توسط سمیرا اکبرپور  | 

رنگ خوشبختی

عزیز دل

 او  چشمت را به دیدن بی رنگی عادت داد !

که تو رنگهای زندگی ات را نمی شناسی...

او  زیباترین سبزها را از تو دریغ کرد !

که چشمانت به ندیدن جنگل عادت کرد...

او آبی دریا ها را در پستوی خانه ات پنهان کرد !

که آسمان زندگی ات  ابری شد ...

و تو چشم بستی بر دیدن رنگها!!

او سیاه و سفید بر تو ارزانی داشت!

صبر کن !

به راستی تو هنوز نمیدانی رنگ خوشبختی چه رنگی است؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:26  توسط سمیرا اکبرپور  | 

تقدیم به تو که معنی شعرهای منی...


ای کاش دلت با من ودل اینهمه رو راست نبود!

کاش بین دلمان از سر عشق اینهمه اسرار نبود!

ماه چون بر سر بام تو شبی می تابید

دل من تاب به آغوش تو اش میبخشید

کاش هر صبح دلت بر دل من میلرزید

شاد میگشت دلم چون تو دلت میخندید

ای کاش دلت تا دل من فاصله اش خوابی بود

کاش هر صبح سرم شانه ی تو می بوسید

 ای کاش که دست از سر ما سرّ زمان بر دارد

ای کاش که این عقربه ها چشم تو را می بوسید

ای کاش که شب پلک تو را بوسه من می خواباند

ای کاش که هر خواب به تعبیر تو معنا می داد

هر بیت از این شعر ز جادوی تو ساحر می شد

ای کاش که این قافیه بر یاد تو جولان می داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 8:37  توسط سمیرا اکبرپور  | 

تقویم

تقویمم خط خطی ست!

روزهایی که کنارم نیستی را خط می زنم...

گاهی برگه هایی را کنده ام!

آن روزها نه تو بودی و نه دل!

نقش ستاره بر تاریخ بودن هایت کشیده ام...

کاش آسمان این تقویم ستاره باران میشد!

تقویمم را ورق که می زنی روزهایش کم است!

تقویمم تو را کم دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 8:18  توسط سمیرا اکبرپور  | 

راز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 12:34  توسط سمیرا اکبرپور  | 

درد و تحمل

برای تو نوشتم

تویی که دلتنگیهایم را دلیل می شوی

و لبخندهایم با لبهای تو شکل میگیرد...

از تو نوشتم

تویی که تحمل بودنی سخت را تاب می آوری

وخدا میداند  چه دردی میکشی از  زخم کهنه ی بی مهری !

و کسی آنجا تظاهر به بودن میکند!!

من چشیده ام این طعم را

تلخی عادت سخت  درد و تحمل

و تو هر شب از این باده ی زهر آلود می نوشی...

از تو نوشتم

از تویی که درمان زخم کهنه ی بی مهری را در قلب کوچکی یافتی

و قلب کوچک تپشش را در تو می جوید

تویی که من بودنم را

نفس کشیدنم را

بی آنکه بدانی علتی...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 9:3  توسط سمیرا اکبرپور  | 

روزی خواهد آمد که لبهایی به تو دروغ گفته باشند و دیر بفهمی...

روزی خواهد آمد که طعم تلخ ریا تو را از باورهایت جدا سازد...

چقدر زود دیر میشود...

خدا را به دروغی مصلحت آمیز فروشند و تو آه از نهادت برآید ...

بنگر خدا را چند فروختی!!

دیروز دوستی میگفت یادت باشد خدا هست!

خدا هست ! همانجا که می ایستیم و کمر بر عبادتی دروغین خم میکنیم...

خدا هست! همان هنگام که سوگندی دروغین بر نامش میبندیم...

خدا هست! همانجا که دلی ترک بر میدارد و ما می شکنیمش...

آری خدا هست!

و عشق بی خدا یعنی همان عادت شومی که سالها به آن دچاری!

یعنی همان محبس تاریکی که سالهاست به آن محکومی...

تبعید به مرگ گاه عشق!

و او که میگفت به تو مشکوک است خود یکی از تبعیدیهاست...!!

او چه میداند از عشق...؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 7:59  توسط سمیرا اکبرپور  | 

ترس

از چه می ترسی تو؟

از این همه بی عشق بودن برای لحظه ای مکث کردنت؟!

از همه ی آنچه که تو را به اوج میبرد؟!

از چه می ترسی تو؟

از اینکه دوست داشتن را گناهی کبیره پندارند؟!

از همه ی آنچه که با عشق نثارت میشود؟!

از چه می ترسی تو؟

از اینکه  ثانیه ای زندگی را زندگی کنی؟!

از همه ی عشقی که بی تاب آمدنت میشود؟!

از چه می ترسی تو...؟

.

.

.

از ترس تا مرگ عشق فاصله ای نیست!

.

.

.

بترس از محبس تاریکی که تومحکومی به آن!

بترس از ساعات بی عشقی ات!

بترس از آنهمه حس شوم سکوتهای اجباری!

بترس از روزهایی که اشکهایت را چشمی برای باریدن نبود...!

بترس از کم عمقی اقیانوس  احساسی که سالها دچارش بوده ای !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 12:28  توسط سمیرا اکبرپور  | 

مرگ در یک قدمی ست!

( محاوره میان مرگ و یار)

 

ندای مرگ:  مرگ در یک قدمی ست!!

      یار  :  راه برگشتی نیست؟؟؟

ندای مرگ : پل ها پوشالی ست!

     یار : جای عشقم خالی ست!

 - : او همین نزدیکی ست...

 - : زندگی بی عشق چقدر تو خالی ست!

 - : او نخوابید که چشمان تورا بیداری ست!

 - :کاش اینجا بود ! ولی حالا نیست...!

 - :راه برگشتی نیست!

 - :او همین نزدیکی ست...!

 - :تو ندیدی! بر لبانت جای عشقش باقی ست!

 - :عطر دلدادگی اوست که اینجا جاریست؟

 - :مرگ در یک قدمی ست!

 - :بروم؟؟؟  او به یک بوسه ی عشقم باقی ست!

 - : راه برگشتی نیست!

 - : بروم؟؟؟ او  به من محتاج است !

 - : پس چرا بین تو و او چنین فاصله ایست؟

 - :بروم؟؟؟ چشم به در دوخته است!

 - : پس چرا خانه ات اینجا و به این تاریکی ست؟

 - : بروم؟؟؟ او به یک نیم نگاهم زنده ست!

 - : پشت سر آتش و دود است دگر راهی نیست!

 - : بروم؟؟؟ بی من  او را همه ثانیه ها تنهایی ست!

 - : پس چرا خوابگه اوست که جایت خالی ست؟

  از چه رو دل به دل یار سپردی تو که با او چنین فاصله ها میداری؟

به چه عشقی تو در این محبس تاریک به زندان آیی؟

او به تو محتاج است! با نفسهای تو هر روز نفس میگیرد!

او به یک بوسه عشقت باقی ست!

او به هر لحظه ی تنهایی خویش

 به دلدادگی محض  تو دل می دارد!

و تو اینجایی!

بی او چه از زندگیت میخواهی؟

به چه امید به این خانه ی بی عشق قدم می رانی؟!

او در آنجا به شوق تو به آن خانه نفس می بخشد!

تو به او دل دادی!

تو به خود زنده نه ای!

به چه منظور نفس بی نفس یار کشی؟!

راه برگشتی نیست!

پل ها پوشالی ست!

مرگ در یک قدمی ست...!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:10  توسط سمیرا اکبرپور  | 

نجات

مرد " قصه ی تلخ" در گذشت

همان روزی رفت که در انتظارش بود

نوزدهم رمضان!

برای نجات از آنهمه درد لحظه ها را میشمرد!

و من هنوز در بهت !

هرگز نگاه آخرش را فراموش نمیکنم...

التماسی که در نگاهش بود

و ساعات باقی مانده تا نوزدهم!

او با نگاهش از من چه میخواست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 11:35  توسط سمیرا اکبرپور  | 

قصه ی تلخ

میخوام قصه ی تلخ زندگی یک مرد رو بگم که الان جز دعا کار دیگه ای براش نمیشه کرد.

مردی رو میشناسم که سی و پنج سال پیش یکی از افسران ارشد ارتش بود.زندگی خوبی داشت

 ازدواج کرد اوایل انقلاب بود که بچه دار شدبرای جشن کوچکی که دو نفره(اون وهمسرش)

 توی یه شهرغریب به خاطر تولد دختر نازشون گرفته بودن یه جعبه شیرینی به دست توی محل

 کارش شروع میکنه به پخش نقل و شیرینی غافل از اینکه اون روز هفتم تیر ماه ۶۰ بود...

به این جرم که چرا شیرینی پخش کردی میگیرنش. دادگاه نظامی! تبرئه نمیشه و اخراج!!

شروع قصه ی تلخ زندگی اون مرد...

بیکاری- بدبختی و به اعتراف چند شب پیش خودش روزها و شبها گرسنگی ... تا اینکه یه

 دوست قدیمی که حالا دیگه شوهر خواهرش شده همیشه و همه جا کنارش می ایسته اجازه نمیده

 فقر و تنگدستی این خانواده رو ازپا در بیاره البته خودش هم  کارگری میکرد و از این طریق امرار

 معاش ...

افسر ارشد ارتش کارگری ساختمان!!!

.

.

.

اون دختر کوچولوی ناز بزرگ میشه ازدواج میکنه .

با یه مرد مهربون!!! که البته از همسر اولش دو تا بچه داره و...

پسر دوم که توی سن نوجوانی یه کشتی گیر پر و پا قرص بوده به خاطر همین شرایط مالی

 اتفاقاتی براش می افته که سرخورده میشه کشتی رو ول میکنه و معتاد میشه البته دو سه روزی

 میشه که ترک کرده!!!

همسر که از همون اولش جز سلام واحوالپرسی کسی صدایی ازش نشنیده حالا دیگه داره

 ازغصه ی بچه ها  جز سلام و احوالپرسی گریه هم میکنه!

و خودش!

خودش به وسیله ی همون دوست قدیمی و یار همیشگی(شوهر خواهر) که الان دیگه یه

 بازنشسته است وحقوق بازنشستگیش کفاف نمیده که خرج اونها رو هم بکشه   و با کمک داماد

 مهربون! که با حیله و نیرنگ اومد سراغ دختر ناز این مرد بیچاره  یه وام میگیره یه ماشین

 میخره و توی دفتر آژانسی که دوست قدیمی (شوهرخواهر)تاسیس کرده کار میکنه ...

یادمه اولین روزی که یارانه ها واریز شد اومدم برای آشوغ ماجرایی رو تعریف کردم نه

 زیادواضح که متوجه بشه که راجع به کیه ولی بهش گفتم که دیروز بعد از واریز یارانه ها یه

 مرد با اون پول بهترین میوه ها رو خرید یه ران از قصابی و یه مرغ چاق! و میگفت خدا پدرش

 رو بیامرزه ۳۰ سال بود که اینها رو فقط از پشت شیشه ی مغازه ها میدیدم...

خلاصه اوضاع مالی این مرد خوب میشه با ماشینش کار میکرد و یه خونه ی کوچک با دستهای

 خودش ساخت  کاری که همه رو متعجب کرده بود. خودش پسرش و همسرش!

همسرش بلوک چینی میکرد ملات میگرفت حتی برای ساخت سربندی شیروانی بالای ساختمان

 میرفت مثل یک مرد!

عید امسال وقتی با المیرا رفته بودیم عید دیدنی همسرش خیلی سریع دوید و یه اسکناس گذاشت

 کف دست المیرا من پریدم و گفتم  ئه! این چه کاریه ؟ شرمنده نکنین!

مرد با بغض اومد جلو و گفت: "عروسک (اون همیشه عروسک صدام میکرد)طلسم انقلاب

 شکست!ما دیگه فقیر نیستیم! ما میتونیم عیدی بدیم..."

خیلی خودمو کنترل کردم که جلوش اشک نریزم  یه دفعه یاد روزی افتادم که برای پیدا کردن

 کار رفتم بقعه دانای علی  و نذر کردم که اگه کار پیدا کنم هر ماه مبلغی از حقوقم رو به این

 خانواده اختصاص میدم...

و من هر ماه با خجالت دستم رو میکردم توی جیبش که نذرمو ادا کنم و اون تا کمر خم میشد که

 دستهامو ببوسه و من برای فرار هر بار به بهانه ی سرفه ازش دور میشدم این عادت شد و هر

 بار همین بهانه!

ولی شکر میگفتیم که دیگه سختیهاشون تمام شده...

ولی این ها فقط چند ماه بود!

حدود دو ماه پیش از درد قفسه ی سینه پیش همون یار همیشگی (شوهر خواهر) نالید و به

 اصرار اون راهی بیمارستان شد...

سرطان ریه...!

دیشب وقتی برای ملاقاتش رفته بودم باز مثل همیشه گریه امانم نداد و دوباره همون بهانه ی

 همیشگی!

دوباره با چند تا سرفه ازش دور شدم و رفتم تا سر کوچه و بغض چند ساله مو از بدبختیهای این

 مرد شکستم...

مردی که چندی پیش وقتی بیرون دیدمش بهش گفتم سلام خوبی خوش میگذره؟ بدون درنگ

 خودش رو روی خاک کوچه انداخت و سجده کرد و دستهاش رو رو به آسمون برد و گفت خدا

 رو شکر!

حالا پاهاش به اندازه ی یه آدم صد کیلویی شده و از بالای سینه تا سردقیقاْ شبیه گرسنگان اتیوپی!

باور نمیکنید ولی واقعا پوست روی استخوانش چسبیده بود و رگهاش رو میشد دید.

خیلی وحشتناک بود.

 قفسه ی سینه ش کبود و سرش دقیقاْ یه جمجمجه با پوست تیره و دو چشم درشت که هنوز زیبا

 بود.

من حتی طاقت نگاه کردن به اون چشمها رو نداشتم ملتمسانه نگاه میکرد و برای دردش چاره

 میخواست حتی لبهاش باز نمیشد حرف بزنه . ظرف این دو ماه فقط ۴ یا ۵ دندان براش باقی

 مونده!

فقط با صدای  نامفهومی میگفت"نوزدهم رمضان کی هستش؟" "یا علی نجاتم بده"

و چند جمله ای که بارها تکرار کرد و فقط من و همسرش میفهمیدیم اون ممتد میگفت"این زن

 بیچاره این زن! اولش ... این هم آخرش..."

از خودم میپرسم خدااا چرااا؟

جز دعا کاری از دستم بر نمیآد !

برای سلامتیش دعا کنین !

اون یه دایی مهربون و مظلومه که دوست ندارم اینجوری بمیره...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 10:48  توسط سمیرا اکبرپور  | 

اشتباه

گاهی وقتها ما آدمها میدونیم  کاری که انجام میدیم اشتباهه ولی انجامش میدیم چراااااا؟؟؟

گاهی وقتها به خاطر یه فکر غلطی که به ذهنمون خطور میکنه یه تصمیم جدی واسه انجام یه سری کارهای

 اشتباه میگیریم تازه بر  انجامشون هم مصمم میشیم چرااااا؟؟؟

گاهی وقتها میدونیم عاقبت اون کار اشتباه چیه ومیدونیم  دودش به چشم خودمون میره ولی با خودمون لج

 میکنیم و میگیم گور بابای عشق اصلا به من چه!  ولی آخرش عذابش مال وجدان خودمونه   چراااا؟؟؟

گاهی به خودمون میگیم چرا من ؟ پس دیگری سهمش چیه ؟چرا من... ؟؟ ولی آخرش اون...؟؟ولی زود

میفهمیم که سرنوشتمون اینجوری نوشته شده که همیشه من ... و آخرش اون...!!!!

بزرگترین اشتباهمون اینه که میدونیم داریم اشتباه میکنیم ولی...

چرااااا؟؟؟/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 11:2  توسط سمیرا اکبرپور  | 

خدایا به چشمانم نگاهی عطا کن که بر گناهی نلغزد.

زبانی ده که زیانی نرساند.

قلبی که جز عشق را قالب نباشد

و مرا در وفای به عهدی که با تو بستم محکم دار که هر بنده ات تا بر عهد آسمانیش استوار بود بر

 عشق زمینی اش وفادار ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 9:8  توسط سمیرا اکبرپور  | 

ایمان

ایمان دارم به عشق

به هر آنچه که بهانه می نامی اش

ایمان دارم

به هر آنچه که عشق می خوانی اش

ایمان دارم

 که نبودنت را چاره ای نیست

ایمان دارم

به پاهایت که بی میل رفتنند

ایمان دارم به تو

که لحظه های بودنت را شهادت میدهد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:36  توسط سمیرا اکبرپور  | 

بهانه

بهانه  است میدانم!

ولی همین بهانه هایت را هم دوست دارم!

حتی به قالب وبلاگم!!!!!!!

این بهانه را هم دوست دارم...

من که تو شدنم را جشن میگیرم

برای بهانه هایت جز  عشق هیچ پاسخی ندارم

بهانه هایت را هم دوست دارم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 11:34  توسط سمیرا اکبرپور  | 

آسمانی شده بودم!؟

۲۰ مرداد!

باز بارش باران!

گفته بودم  باران که میبارد دلم هوایی میشود

هوای آسمانی شدن...

به یاد پرده های سیاه آویزان خانه ات

به یاد ۱۸ سالگی ام

شیدایی من و دیوانه وار گریستن و هروله

ساعت ۱۴:۳۰ قعر تابستان  گرما و عطش

هیچ کس بجز شرطه ها در خانه نبودند

من و  او   دیوانه وار به دورت میگشتیم

نه بر پاهایم که دو بال گویی بر شانه هایم بود که سبک بودم

حیران از این خلوتی کوی دوست

من یکه و تنها زیر ناودان طلا

تنها یک جمله بر زبانم جاری بود

القوس القوس خلصنا من النار یا رب

پاسخم گفتی!!

و من دیوانه از این عشق

آسمانی شده بودم؟؟؟!!!

نگاه شگفت انگیز شرطه ها به آسمان مسجدالحرام

و بهتشان در نگاه به من!

من به دنبال نگاهشان خیره به آسمان!

پرندگان ابرهه    تکه ای ابر سیاه    نسیم بهشتی    و چندین قطره باران!!

من زیر ناودان طلا

باز بارش باران!

دلم هوای آسمانی شدن دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 8:47  توسط سمیرا اکبرپور  | 

اشک خدا

باران که می بارید

کودکیم میگفت خدا میگرید!

دیشب خدا سخت در تنهاییش میگریست

بغض روزهای بی کسی اش  را اشک میریخت!!!

چشمانش بس که گریسته بود سرخ بود

کودکیم میگفت

گویی آسمان چشم خداست!

آنگاه که نیازمندیم به نگاهش   رو به آسمان میکنیم که ببیندمان

میگریست به گردش این ایام

اشک میریخت به حال مردان نامردی که خود آفریده

میگریست به حال عاشقانی که در تمنای وصالند

اشکهایش ترحمی بود به حال معشوقی که از عشق هیچ نمیداند

برای زمین که گاه به یادش نیست

برای مخلوق پر ادعایش

برای آنان که تظاهر میکنند به دوست داشتنش

به عبادتهای پر از ریا

به سجده های طولانی  توخالی

به سکوتهای شلوغی که میشنود

به صداهایی که سکوتند!

میگریست به همه ی دروغهای بزدلان دروغگو

که راست گویی شهامت را میطلبد!

گریه هایش را دوست دارم که نعمتند  و نمیفهمند!

اشکهایش را شکر میگویم که با هر بارشی مرا از تیرگی گناه می آلایند

با هر بارشی دلم هوایی میشود

هوای آسمانی شدن...!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 10:28  توسط سمیرا اکبرپور  | 

عشق و نفرت

لبریزم از نفرت

از مردمانی که دروغ میگویند و به خود می بالند که دروغشان بر ملا نمیگردد

لبریزم از نفرت

از آنانی که  چشمهایشان را بسته اند بر همه ی زیباییها و جز پلیدی هیچ نمی بینند

لبریزم از نفرت

از مردانی  که مردی را به کوفتن مهر خاموشی بر لبان زن میدانند

لبریزم از نفرت

 از زنانی که نمیدانند چه مرگیست زندگی کردن در جهلی که ندانند چیست معنای زندگی

لبریز میشوم از عشق اما

آنگاه که میبینم صداقت را در چشمانت وقتی که میخواهی دروغ بگویی و نمیتوانی

لبریز میشوم از عشق

آنگاه که زمین را  زیبا  میبینی و گذشت زمان را لحظه ای بیش نمیبینی

لبریز میشوم از عشق

آنگاه که تبسم لبانت را میبینم وقتی برایت با همه ی شور بچگانه ام  سخن میگویم

و لبریز میشوم از عشق

که برای داشتنت از جهل در فرارم  و مهرورزی می آموزم تا هر روز با سبکی نو بگویم دوستت میدارم

که این است معنای زندگی!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 10:52  توسط سمیرا اکبرپور  | 

ترکهای آئینه

 

آئینه ترک برداشته بود

هر کس می آمد روبرویش می ایستاد تصاویر درهمی درآن میدید لعنتش میگفت و می رفت!

آئینه غم بزرگی داشت

ترکهایی که مرد با قلب یخی و مشتهای گره شده بر قلب کوچکش ایجادکرده بود .

حالا به خاطر ترک در قلب شیشه ایش آئینه همه ی آئینه بودنش را از دست داده بود.

نرمی نگاهی دل کوچک ترک خورده اش را لرزاند !

نگاه بی صبر پاسخی بود

آئینه با لبخندی پاسخ داد

هر روز نگاه مهربان از لابلای خطوط ترک خوردگی آئینه به دنبال حرفی نگاهی اشاره ای و

لبخندی می آمد روبرویش می نشست و هر روز مشتاق به دیدن خود دردل ترکهای آئینه!

آئینه از خود می پرسید ِاین نگاه مهربان در این صفحه ی ترک برداشته چه می بیند ؟

نگاه اما از لابلای ترکها خودش را می دید همان خودی که سالها میخواست ببیند و حتی آئینه

 اتاقش آنگونه که بود نشانش نمیداد!

آئینه لب گشود به گفتن" این آئینه شدن برای نگاهی زیبا را از من نگیر من بی تو یک قاب

شیشه ای شکسته ام" و نگاه پاسخ داد" من در چشم تو نگاهی زیبا هستم 

 و بی تو چشمی بی نور".

هر روز نگاه و آئینه بهم گره میخوردند .

آئینه دلخوش به نگاهی و نگاه دلبسته به تبسمی

نگاه به هر بهانه ای می آمد در دل ترکها جا میگرفت  کمی قلب کوچک آئینه

 را نوازش میکرد و میرفت.

دل آئینه بعد هر رفتنی میگرفت  دستانش سرد میشد و میلرزید

ترکهایش داشت بیشتر میشد!

ترس بر اندامش لرزه انداخته بود که مبادا...!

گفته بود که بی نگاه   آئینه بودنش بی معناست ولی باز میترسید که مبادا...!

حالا ترکها آنقدر زیاد شده که شاید همین روزها وقتی نگاه مهربان در بازی تقدیر    چشم به

سردی آئینه اتاقش دوخته آئینه در تنهایی فرو ریزد!

و آئینه میترسد از این شکست در تنهایی!

کاش نگاه بود و آئینه در آغوشش میشکست!

نه ! نگاه مهربان طاقت دیدن فرو ریختگی اش را ندارد!

آئینه در سکوت و تنهایی  میشکند!

 تقدیر چنین بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:39  توسط سمیرا اکبرپور  | 

چرا های بی پاسخ

آنقدر خسته ام که حتی قلم بر کاغذ ذهنم نمیلغزد

چراهایی مرا میآزارند که پاسخی برایشان نمی یابم

چنان مبهمند پرسشهای افکارم که بارها تکرارشان میکنم  اما ...!

سوالی مرا می آزارد که " چرا تحمل ؟"

 و پاسخی که بارها شنیده ام  پاسخی که تسکینش میدهد" به خاطر..."

ماندن و تحمل !

صبر و  صبر و ...

آنقدر درد کشیده که دیگر با درد همدرد است !!!

آنقدر صبر کرده که زخمهای زندگیش را نمیبیند!!

آنقدر تحمل کرده که  این درد زندگیش را فرا گرفته!!

و فقط با یک جمله که " فقط به خاطر..."   می ماند و می بیند و چشم می بندد بر آنچه می بیند!!

باز بی پاسخ ماندم از این سوال تکراری!

باز ابهام پرسشی بی پاسخ!

باز چراهایی آزار دهنده!

باز تکرار دیروزی که فردایش را نمیدانم...!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:32  توسط سمیرا اکبرپور  | 

 

ما خودمان مقصریم!

پذیرش هر آنچه بر سر راهمان قرار میگیرد و سازش با هر آنچه که اطرافیان را خوشنود کند عامل بدبختی

ماست...

خوشبختی رسیدن هر انسان به آمال و دوست داشتنیهایش است وقتی به آرزویی رسیدی بدان که

خوشبختی!

گاهی اوقات بعد از رسیدن به آرزویی فراموش میکنیم آن چه که  امروزمان را فرا گرفته آرزوی دیروزهاست

که دست نیافتنی می نمود...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:3  توسط سمیرا اکبرپور  | 

رفتن

 

وقتی با هر بهانه ام بال می گشایی به آمدن من پر میکشم به اوج  ماندنت.

 وقتی که دچار رفتنی من بی تاب ماندنت میشوم

کاش این آمدن چاره ای جز ماندن نداشت!

وقتی رفتن درمان یک زخم کهنه میشود

چه دردیست این  که بخواهی بمانی  درد امانت ندهد  و چاره ات رفتن شود...!!!

چه زخمی ست  این  که درمانش فقط رفتن است؟؟؟

و چه سخت است این رفتن!  

 بروی بی آنکه بخواهی

و چه دردیست است این درد!

 پاهایت میرسند و همچنان نزدیکی

و چه رنجیست تداوم تحمل این درد

 که خودم اینجا و دلم جای دیگریست!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 10:26  توسط سمیرا اکبرپور  | 

گاهی فراموش میکنیم...

گاهی فکر میکنیم همه ی در ها به رویمان بسته شده

گاهی آنقدر خسته از بودن و نفس کشیدن میشویم که هیچ جاده ای  ما را به سمت زندگی نمی برد.

گاهی فکر میکنیم دیگر خدا هم فراموشمان کرده و درمانده ترینیم!

.

.

.

گاهی خدا را با همه ی وجود لمس میکنیم اما باز تنهاییم

گاهی نمیفهمیم که در های بسته را چه کسی گشود

گاهی فراموش میکنیم که جز خدا هیچ  جاده ای ما را به سمت زندگی نمی برد

گاهی خدا را فراموش میکنیم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 9:46  توسط سمیرا اکبرپور  | 

مرا آفرید تا ...

    خستگی هایت را به دستانم بسپار

             دستانم را آفرید تا تو آرام باشی

                  بغض فرو خورده ات را به چشمانم بسپار

                      چشمانم را آفرید تا اشکهایت را جاری شوند

                             حس ناب بودنت را به احساسم بسپار

                                 احساسم را  بی تاب ماندنت آفرید

                                      دردهایت را به قلب کوچکم بسپار

                                             قلبم را کوچک اما عاشقت آفرید

                                                     .

                                                     .

                                                     .

                                            او مرا آفرید تا در تو خلاصه شوم

 و تو را همچون خودش زیبا آفرید...

 

 تقدیم به او که خدا نقش زیبایش را بر قلبش حک نمود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:14  توسط سمیرا اکبرپور  | 

ساحل و موج

گاهگاهی  روزهایم تکراری و شبهایم بی تو میشوند

شبهایی که تکرار دلواپسیهایم را دور از  تو میشمارم

روزهایی که با تو بودن را لحظه ای هم که باشد خوشبخت میشوم

چه زود می گذرند...

شبهایم را با وسوسه ی آن تکراری شدن روزها

و روزهایم را با دلهره دور شدن شبها تاب می آورم

ماندنت را برای همه ی روزها و شبهایم میخواهم

 و بودنت را برای  تبلور احساس ناب عاشقی ام تمنا میکنم

و هر روز تمنایی دیگر...

تو میخوانی ام و من به این سوال که ((  می آیی ؟؟ ))به خود میبالم

 گفته ای که((  این تمنایت را دوست میدارم))...

و من تمنای بودنت را دوست دارم

بگذار  اوج عشقم در آسمان آبی قلبت  باشد 

بمان تا چشمت  و چشمانم  تکرارهمان قصه ی کهنه ی موج و ساحل شوند

تو موج باش و من ساحل ... 

 می دانم که بوسه ی موج بر گونه ی ساحل  همیشگی است

و بدان که  ساحل   آغوشش را برای آمدن موج گشوده

 درطوفانی ترین دریا و در آرامشش

تو را همچون موج میخواهم

بگذار عشق را  با تو و عشق تو را با همه ی دلواپسی هایم تجربه کنم

حتی اگر به تلخی تجربه ی چیدن سیب سرخ حوا  باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 12:4  توسط سمیرا اکبرپور  |