می شوم خسته و و غمگین ز خویش

میروم سوی دل ویران خویش

شستشویش دهم از رنگ گناه

می برم دل به سرای یار خویش

می روم تا که در آن ماوای نور

دل سپارم به خدای جان خویش

مینشینم کنج شور انگیز عشق

تا که یابم محمل جانان خویش

التهاب هر نگاه سبز عشق

میسپارد دل به تک  دلدار خویش

میشود خویش همان سودای عشق

مینهد عشق نوای نام خویش