میخوام قصه ی تلخ زندگی یک مرد رو بگم که الان جز دعا کار دیگه ای براش نمیشه کرد.
مردی رو میشناسم که سی و پنج سال پیش یکی از افسران ارشد ارتش بود.زندگی خوبی داشت
ازدواج کرد اوایل انقلاب بود که بچه دار شدبرای جشن کوچکی که دو نفره(اون وهمسرش)
توی یه شهرغریب به خاطر تولد دختر نازشون گرفته بودن یه جعبه شیرینی به دست توی محل
کارش شروع میکنه به پخش نقل و شیرینی غافل از اینکه اون روز هفتم تیر ماه ۶۰ بود...
به این جرم که چرا شیرینی پخش کردی میگیرنش. دادگاه نظامی! تبرئه نمیشه و اخراج!!
شروع قصه ی تلخ زندگی اون مرد...
بیکاری- بدبختی و به اعتراف چند شب پیش خودش روزها و شبها گرسنگی ... تا اینکه یه
دوست قدیمی که حالا دیگه شوهر خواهرش شده همیشه و همه جا کنارش می ایسته اجازه نمیده
فقر و تنگدستی این خانواده رو ازپا در بیاره البته خودش هم کارگری میکرد و از این طریق امرار
معاش ...
افسر ارشد ارتش کارگری ساختمان!!!
.
.
.
اون دختر کوچولوی ناز بزرگ میشه ازدواج میکنه .
با یه مرد مهربون!!! که البته از همسر اولش دو تا بچه داره و...
پسر دوم که توی سن نوجوانی یه کشتی گیر پر و پا قرص بوده به خاطر همین شرایط مالی
اتفاقاتی براش می افته که سرخورده میشه کشتی رو ول میکنه و معتاد میشه البته دو سه روزی
میشه که ترک کرده!!!
همسر که از همون اولش جز سلام واحوالپرسی کسی صدایی ازش نشنیده حالا دیگه داره
ازغصه ی بچه ها جز سلام و احوالپرسی گریه هم میکنه!
و خودش!
خودش به وسیله ی همون دوست قدیمی و یار همیشگی(شوهر خواهر) که الان دیگه یه
بازنشسته است وحقوق بازنشستگیش کفاف نمیده که خرج اونها رو هم بکشه و با کمک داماد
مهربون! که با حیله و نیرنگ اومد سراغ دختر ناز این مرد بیچاره یه وام میگیره یه ماشین
میخره و توی دفتر آژانسی که دوست قدیمی (شوهرخواهر)تاسیس کرده کار میکنه ...
یادمه اولین روزی که یارانه ها واریز شد اومدم برای آشوغ ماجرایی رو تعریف کردم نه
زیادواضح که متوجه بشه که راجع به کیه ولی بهش گفتم که دیروز بعد از واریز یارانه ها یه
مرد با اون پول بهترین میوه ها رو خرید یه ران از قصابی و یه مرغ چاق! و میگفت خدا پدرش
رو بیامرزه ۳۰ سال بود که اینها رو فقط از پشت شیشه ی مغازه ها میدیدم...
خلاصه اوضاع مالی این مرد خوب میشه با ماشینش کار میکرد و یه خونه ی کوچک با دستهای
خودش ساخت کاری که همه رو متعجب کرده بود. خودش پسرش و همسرش!
همسرش بلوک چینی میکرد ملات میگرفت حتی برای ساخت سربندی شیروانی بالای ساختمان
میرفت مثل یک مرد!
عید امسال وقتی با المیرا رفته بودیم عید دیدنی همسرش خیلی سریع دوید و یه اسکناس گذاشت
کف دست المیرا من پریدم و گفتم ئه! این چه کاریه ؟ شرمنده نکنین!
مرد با بغض اومد جلو و گفت: "عروسک (اون همیشه عروسک صدام میکرد)طلسم انقلاب
شکست!ما دیگه فقیر نیستیم! ما میتونیم عیدی بدیم..."
خیلی خودمو کنترل کردم که جلوش اشک نریزم یه دفعه یاد روزی افتادم که برای پیدا کردن
کار رفتم بقعه دانای علی و نذر کردم که اگه کار پیدا کنم هر ماه مبلغی از حقوقم رو به این
خانواده اختصاص میدم...
و من هر ماه با خجالت دستم رو میکردم توی جیبش که نذرمو ادا کنم و اون تا کمر خم میشد که
دستهامو ببوسه و من برای فرار هر بار به بهانه ی سرفه ازش دور میشدم این عادت شد و هر
بار همین بهانه!
ولی شکر میگفتیم که دیگه سختیهاشون تمام شده...
ولی این ها فقط چند ماه بود!
حدود دو ماه پیش از درد قفسه ی سینه پیش همون یار همیشگی (شوهر خواهر) نالید و به
اصرار اون راهی بیمارستان شد...
سرطان ریه...!
دیشب وقتی برای ملاقاتش رفته بودم باز مثل همیشه گریه امانم نداد و دوباره همون بهانه ی
همیشگی!
دوباره با چند تا سرفه ازش دور شدم و رفتم تا سر کوچه و بغض چند ساله مو از بدبختیهای این
مرد شکستم...
مردی که چندی پیش وقتی بیرون دیدمش بهش گفتم سلام خوبی خوش میگذره؟ بدون درنگ
خودش رو روی خاک کوچه انداخت و سجده کرد و دستهاش رو رو به آسمون برد و گفت خدا
رو شکر!
حالا پاهاش به اندازه ی یه آدم صد کیلویی شده و از بالای سینه تا سردقیقاْ شبیه گرسنگان اتیوپی!
باور نمیکنید ولی واقعا پوست روی استخوانش چسبیده بود و رگهاش رو میشد دید.
خیلی وحشتناک بود.
قفسه ی سینه ش کبود و سرش دقیقاْ یه جمجمجه با پوست تیره و دو چشم درشت که هنوز زیبا
بود.
من حتی طاقت نگاه کردن به اون چشمها رو نداشتم ملتمسانه نگاه میکرد و برای دردش چاره
میخواست حتی لبهاش باز نمیشد حرف بزنه . ظرف این دو ماه فقط ۴ یا ۵ دندان براش باقی
مونده!
فقط با صدای نامفهومی میگفت"نوزدهم رمضان کی هستش؟" "یا علی نجاتم بده"
و چند جمله ای که بارها تکرار کرد و فقط من و همسرش میفهمیدیم اون ممتد میگفت"این زن
بیچاره این زن! اولش ... این هم آخرش..."
از خودم میپرسم خدااا چرااا؟
جز دعا کاری از دستم بر نمیآد !
برای سلامتیش دعا کنین !
اون یه دایی مهربون و مظلومه که دوست ندارم اینجوری بمیره...