مرگ در یک قدمی ست!
( محاوره میان مرگ و یار)
ندای مرگ: مرگ در یک قدمی ست!!
یار : راه برگشتی نیست؟؟؟
ندای مرگ : پل ها پوشالی ست!
یار : جای عشقم خالی ست!
- : او همین نزدیکی ست...
- : زندگی بی عشق چقدر تو خالی ست!
- : او نخوابید که چشمان تورا بیداری ست!
- :کاش اینجا بود ! ولی حالا نیست...!
- :راه برگشتی نیست!
- :او همین نزدیکی ست...!
- :تو ندیدی! بر لبانت جای عشقش باقی ست!
- :عطر دلدادگی اوست که اینجا جاریست؟
- :مرگ در یک قدمی ست!
- :بروم؟؟؟ او به یک بوسه ی عشقم باقی ست!
- : راه برگشتی نیست!
- : بروم؟؟؟ او به من محتاج است !
- : پس چرا بین تو و او چنین فاصله ایست؟
- :بروم؟؟؟ چشم به در دوخته است!
- : پس چرا خانه ات اینجا و به این تاریکی ست؟
- : بروم؟؟؟ او به یک نیم نگاهم زنده ست!
- : پشت سر آتش و دود است دگر راهی نیست!
- : بروم؟؟؟ بی من او را همه ثانیه ها تنهایی ست!
- : پس چرا خوابگه اوست که جایت خالی ست؟
از چه رو دل به دل یار سپردی تو که با او چنین فاصله ها میداری؟
به چه عشقی تو در این محبس تاریک به زندان آیی؟
او به تو محتاج است! با نفسهای تو هر روز نفس میگیرد!
او به یک بوسه عشقت باقی ست!
او به هر لحظه ی تنهایی خویش
به دلدادگی محض تو دل می دارد!
و تو اینجایی!
بی او چه از زندگیت میخواهی؟
به چه امید به این خانه ی بی عشق قدم می رانی؟!
او در آنجا به شوق تو به آن خانه نفس می بخشد!
تو به او دل دادی!
تو به خود زنده نه ای!
به چه منظور نفس بی نفس یار کشی؟!
راه برگشتی نیست!
پل ها پوشالی ست!
مرگ در یک قدمی ست...!