ترس
از چه می ترسی تو؟
از این همه بی عشق بودن برای لحظه ای مکث کردنت؟!
از همه ی آنچه که تو را به اوج میبرد؟!
از چه می ترسی تو؟
از اینکه دوست داشتن را گناهی کبیره پندارند؟!
از همه ی آنچه که با عشق نثارت میشود؟!
از چه می ترسی تو؟
از اینکه ثانیه ای زندگی را زندگی کنی؟!
از همه ی عشقی که بی تاب آمدنت میشود؟!
از چه می ترسی تو...؟
.
.
.
از ترس تا مرگ عشق فاصله ای نیست!
.
.
.
بترس از محبس تاریکی که تومحکومی به آن!
بترس از ساعات بی عشقی ات!
بترس از آنهمه حس شوم سکوتهای اجباری!
بترس از روزهایی که اشکهایت را چشمی برای باریدن نبود...!
بترس از کم عمقی اقیانوس احساسی که سالها دچارش بوده ای !
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12:28 توسط سمیرا اکبرپور
|