روزی خواهد آمد که لبهایی به تو دروغ گفته باشند و دیر بفهمی...

روزی خواهد آمد که طعم تلخ ریا تو را از باورهایت جدا سازد...

چقدر زود دیر میشود...

خدا را به دروغی مصلحت آمیز فروشند و تو آه از نهادت برآید ...

بنگر خدا را چند فروختی!!

دیروز دوستی میگفت یادت باشد خدا هست!

خدا هست ! همانجا که می ایستیم و کمر بر عبادتی دروغین خم میکنیم...

خدا هست! همان هنگام که سوگندی دروغین بر نامش میبندیم...

خدا هست! همانجا که دلی ترک بر میدارد و ما می شکنیمش...

آری خدا هست!

و عشق بی خدا یعنی همان عادت شومی که سالها به آن دچاری!

یعنی همان محبس تاریکی که سالهاست به آن محکومی...

تبعید به مرگ گاه عشق!

و او که میگفت به تو مشکوک است خود یکی از تبعیدیهاست...!!

او چه میداند از عشق...؟