روزی خواهد آمد که لبهایی به تو دروغ گفته باشند و دیر بفهمی...
روزی خواهد آمد که طعم تلخ ریا تو را از باورهایت جدا سازد...
چقدر زود دیر میشود...
خدا را به دروغی مصلحت آمیز فروشند و تو آه از نهادت برآید ...
بنگر خدا را چند فروختی!!
دیروز دوستی میگفت یادت باشد خدا هست!
خدا هست ! همانجا که می ایستیم و کمر بر عبادتی دروغین خم میکنیم...
خدا هست! همان هنگام که سوگندی دروغین بر نامش میبندیم...
خدا هست! همانجا که دلی ترک بر میدارد و ما می شکنیمش...
آری خدا هست!
و عشق بی خدا یعنی همان عادت شومی که سالها به آن دچاری!
یعنی همان محبس تاریکی که سالهاست به آن محکومی...
تبعید به مرگ گاه عشق!
و او که میگفت به تو مشکوک است خود یکی از تبعیدیهاست...!!
او چه میداند از عشق...؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 7:59 توسط سمیرا اکبرپور
|